تبليغاتX
خاطرات فاطمه
Welcome to my E-home
دیروز یه گلدون خریدم. اینقده خوشگله خیلی دوسش دارم.

------------------------------------------------

میشه آدم یه روز زحمت بکشه و شش ماه از پیاز سرخ کردن راحت باشه:

اول میریم Wegmans یه عالمه پیاز میخریم

سعی میکنیم یک دست خوردشون کنیم

روی چند لایه پارچه یا paper towel پهنشون میکنیم روشونم میپوشونیم

سه ساعتی میریم علافی تا آب پیاز ها خوب کشیده بشه

یک سوم تا نصف تاوه یا قابلمه ها رو روغن میریزیم 10 تا 15 دقیقه رو شعله ی متوسط میذاریم تا داغ بشه

نصف تا دو سوم روغن ها رو پیاز میریزیم و هر چند دقیقه از پای کامپیوتر پا میشیم میدوییم تو آشپزخونه و هم میزنیم

طلایی که شد 20 دقیقه تو یه صافی میریزیم

دوباره 2  تا  3 ساعت لای پارچه میذاریم تا خوب روغنش کشیده بشه

بسته بندی و شوت میکنیم تو فریزر.

این روش واسه خانوم های خونه دار با سلیقه, کسایی که دلشون نمیاد حاضری بخرن, کسایی که ایران نیستن و از پیاز های آماده هم بدشون میاد و همچنین آدمهای بیکار خوب جواب میده.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 7:19 AM  توسط فاطمه | 
نمیدونم چرا از وقتی اومدیم تو این خونه خیلی یاد سالای اول ازدواجمون میکنم ... آم  یعنی بیشتر بهش فکر میکنم شاید چون اینخونه با خونه های اولی که توش زندگی کردیم خیلی فرق داره. یعنی کلا شرایطمون خیلی راحتتر شده ..... دارم فکر میکنم .... الان که دوباره فکر کردم دیدم آره واقعا راحتتر شدیم البته اخلاق من اصلا تقییر نکرده, هنوز هم - کلمه ی زیباتری پیدا نمیکنم که همچین حق مطلبو درباره ی اخلاقم ادا کنه - مزخرفه که خب البته از این بابت فقط خوشحال نیستم, ناراحت هم هستم. خوشحالم که خلقو خوم بند این دنیای دونو پست نیست که بخواد بسته به متراژ یا کهنه و نو بودن خونه عوض بشه. اما خب اینم نمیتونم کتمان کنم که الان ناراحتم که من دارم اینجا چرتو پرت مینویسم همسری هم با کامپیوتر خودش ور میره و چرا ور دل همدیگه نیستیم. اصلاْ اصل اصلشو بگم؟ اصلا من از اینترنت و کامپیوتر یگ تنفر ویژه و به خصوصی دارم یه جورایی مثل هوو .... بگذریم آره اما ناراحتم هستم که چرا آخه اخلاقم حداقل قد یه اَرزَن خوب نمیشه آخه؟   من خوب میشم   من خوب میشم    من خوب میشم  


چای خونه ی کوچک خانه ی ما

منظره ی بالکنیمون

 

 راستی وبلاگ درست باز میشه یا اجق وجق؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 12:36 PM  توسط فاطمه | 
امروز روز خوبی بود. دختر خوبی بودم و اصلا عصبانی نشدم. واسه همین خیلی خوشحالم و احساس خوبی دارم.


+ نوشته شده در  یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 9:34 PM  توسط فاطمه | 
این سایتو همسری پیدا کرد بهم داد خیلی باحاله هااا مثل amazon هست که ما توش خریدو فروش داریم. البت ورزن ایرونیش:

 http://www.adinebook.com/gp/homepage.html/261-9623886-9147085
+ نوشته شده در  یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 11:51 AM  توسط فاطمه | 
ترم تحصیلی دو ماهو خورده ای هست که تموم شده. باید بگم ترم سختی بود.از نیمه های ترم تفریبا دو سه برابر تلاش کردم. خوب هر چند نتیجه خیلی مطلوبم نبود اما باز هم نسبت به شرایط خوب بود. سه هفته دیگه هم ترم جدید شروع میشه. یعنی چطور میشه؟؟؟ البته خوشحالم چون میبینم خدا رو شکر بازم فرصت دارم...

حالا.... تابستون شلوغی بود. یه مهمون از ایران برامون اومد که خودش داستانی داره. اسباب؟ اساس؟ کشی هم داشتیم که کلی به مذاقمان خوش آمد و

 

                                                      
glitter-graphics.com

شدیم دقیقا همین جوریها و .... آها وبلاگمونم چراغونی کردیم  یوههووووو میخوام امروز رو روز خوبی بکنم بعدش بیام یه عالمه بنویسم آخه شنیدم نوشتن باعث کم شدن کلسترول؟ کلسترل؟ کلثطرل؟ و استرس میشه که به هردوش نیارمند میباشم شدیداً... پس فعلاً.     

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 8:18 AM  توسط فاطمه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
عکس از: آبشار نیاگارا
××××××××××××

اینجا دفترچه ی خاطراتمه، دوسش دارم چون میتونم توش عکس بذارم و خیلی راحت هر وقت که بخوام رنگو لعابشو عوض کنمو چیزای جینگولی هم توش بذارم... کوچولوتر که بودم، یه دونه دفترچه خاطرات صورتی گلو بلبل دار خریده بودم که یه قفل و کلید کوچولو هم داشت و من اینو همیشه قفل میکردم که مثلاً مامانم نخونه... چقدرم که قربونش بشم مامانم هیچوقت نوشته های منو داداشامو نمیخونه.... الآن که یادم میفته برام خنده دارو بامزس, هم چیزایی که مینوشتم همم اینکه فکر میکردم چقدر secure کار میکنم.

یه دفعه هوس کردم دوباره خاطراتمو بنویسم؛ پس با نامو یاد خدای مهربون شروع میکنم:

فاطمه هستم، 22 سالم 12 اسفند که برسه تموم میشه؛ چهار سالو نیم پیش بعد کلی ماجرا این جانبه پس از ذله کردن اطرافیان "بله" رو گفتمو با شوهرجون که تقریباً دو سال از من بزرگتره با هم ازدواج کردیم.
فعلاً هر دو دانشجويیم تو یه شهر دور ِ دور... دو تایی دلگرمیه همدیگه هستیم و سعی میکنیم زندگی رو با تموم سختیهاش برای خودمون شیرین کنیم؛ هر چند گاهی کار آسونی نبوده برامون ولی خب خدا رو شکر همیشه خدا پشتو پناهمون بوده و زندگیمونو حفظ کرده, البته من الآن خیلی پر رویی میکنم که اینا رو مینویسم چون 99% ناهماهنگی ها از جانب بندس ولی خب دیگه... بالاخره غربتو بی تجروبگیو تنهایی کار رو سخت تر میکنه، به قول مامان بزرگم "غریب گرفتاری شدیم"...
امیدوارم به سرانجام برسونمش.

29 آذر 1386 - 12 دسامبر 2007
9:58 PM
Bingamton.

××××××××××××××××
fm.6446@gmail.com

نوشته های پیشین
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته چهارم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
پیوندها
نازنین جان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان